الان که می خوام براتون بنويسم يه عالمه حس خوب توی دلمه....با بچه باحالهای ۷۸ آخرين اردوی

دانشجويی مونم رفتيم.......لحظه به لحظه ی اردو برام خاطره است....به يکی از بچه ها گفتم: با اين که

ديدن دريا و بودن تو جنگل روح آدم رو جلا می ده ، ولی چيزی که برام تا آخر عمرم می مونه کشف کردن

عظمت روح آدمهايی بود که با بعضی هاشون توی اين ۴ سال حتی درست و حسابی سلام عليک هم

نداشتم. می گن آدم بايد از خدا بخواد که حيرتش رو بيشتر کنه....ديروز  اين  جنگلی که با بچه ها ازش

بالا رفتيم يه همچين حالتی داشت، يعنی آدم برای چند لحظه ماتش می برد...

ولی توی همين بالا رفتن زيبايی روح خيلی ها حيرت زدگی من رو زيادتر کرد.....

اين حيرت کجا و اون يکی کجا؟

اثر اين همدلی ها يه عمر باهامه و دلخوشم به اين که يه روزگاری با کسايی بودم که از جنس سادگی 

بودند و هر کدوم برای خودشون يه دريا وسعت داشتند......اينا رو برای خوشايند کسی نمی گم واقعآ

احساس درونی منه.....

جای اونايی که نيومدن خيلی خالی بود ، مخصوصآ شايای عزيزم ، جای آقای فتحی که اساسی خالی

بود...مخصوصآ وقتی از لوشان رد شديم.....جای اين حاج آقا حاجی ميری مجروح هم خيلی خالی

بود...می دونم که دوست داشت بياد و نتونست....ما نائب الزياره بوديم حاج آقا!..... دز شعرمونم پايين

بود....اين يعنی ، جای مهندس بهرنگ هم خالی بود....

خلاصه ؛ اين دفعه خيلی نوشته ام خصوصی شد ولی برای اونايی هم که اين جمع رو نمی شناسن فکر

می کنم ديدن يه همچين صميميتی لذت بخش باشه.....اينا زيبايی هايی هستن که ناب نابند...

 

زيبايی با هم بودن، با هم حرکت کردن، با هم خنديدن ، با هم ناراحت شدن، احترام به همديگه در عين

دوستی و نزديکی، با هم فکر کردن، با هم نگاه کردن، .....

با هم يکی شدن....

 

مقام امن و می بی غش و رفيق شفيق

گرت مدام ميسر شود زهی توفيق

 

جهان و کار جهان جمله هيچ بر هيچ است

هزار بار من اين نکته کرده ام تحقيق

 

دريغ و درد که تا اين زمان ندانستم

که کيميای سعادت رفيق بود ، رفيق

 

به مامنی رو وفرصت شمر غنيمت وقت

که در کمينگه عمرند قاطعان طريق...

دعا يادتون نره ها!