نقشی که رنگ بست از اين خاک بی وفاست

نقشی که رنگ بست ز بالا مبارک است



فکر می کردم اين شعر بالا خيلی حرفها رو خودش به تنهايی بزنه ولی وقتی ديدم بر و بچ

به این دید بهش نگاه می کنن که توش دو تا نقشی داره و......

تصمیم گرفتم بیشتر بنویسم.


دلم می خواست یه دفعه، یه عالمه براتون از رنگ و بی رنگی و اینا بنویسم ، ولی

راستش دیدم همه اش اون موقع می شه حرف........

می گن : مرضیه ! چرا چیزای قشنگ نمی نویسی ، .....
بابا ! تو سیاهی که نمی شه خبرچینی از نور رو کرد، می شه؟
..........

آخه مگه همه ی زیباییها به یکی بیشتر بر می گرده؟

وقتی رفیق اون یکی باشی، نا خود آگاه زیبا هم می شی .....زیبایی ذره ذره ی

وجودت رو فرا می گیره ، بدون این که خودت متوجه باشی........

یادتونه ، یه دفعه از کتاب ( ارمیا) یه چیزایی نوشته بودم؟

گفته بودم : ارمیا بعد از این که میون مردم برگشت یه عالمه کعبه شده بود؟

اون جا یه عبارتی هست که می گه: ارمیا یه جوری شده بود که ساعتها می تونستی

تو صورتش نگاه کنی و خسته نشی.......


اون نقشی که رنگ این خاک رو داشت رفته بود و نقشی که جاودانه بود اومده بود.....


امروز ناخود آگاه یاد این عبارت افتادم: رب جمل بالقرآن وجهی......


توی قرآن آیه های با این مضمون که شیطان اعمال زشت رو در نظر انسانها زیبا

جلوه می ده زیاد داریم......


به دور واطرافتون نگاه کنید.......همه ی آدمها طالب زیبایی اند ولی کدوم زیبایی؟؟؟؟


یه بار صحنه ی عجیبی رو دیدم ، یه معتاد در نهایت ژولیدگی یه شونه از ساک پاره ای

که همراهش بود در آورد و موهاش رو جلوی شیشه ی بانک شونه کرد.....خوب ! این نشان

دهنده ی چیه؟ ........


می گن يه آشپزی بوده توی غذاش به جای آبليمو يه آت و آشغال ديگه ی ترش مزه

می ريخته ، وقتی آشپز عوض می شه و اين بار خود آبليمو رو به خورد مردم می ده ، ملت

صداشون در می آد ، اعتراض می کنن........


وقتی آدم تغییر ذائقه داد و خلاف راه فطرتش عبد شیطون شد، همه ی رنگها ، خاکی

می شن و کدر......بد بختی این جاست که خودش نمی فهمه که توی چه ظلماتی گیر

افتاده...



اللهم انی اسئلک من جمالک باجمله و کل جمالک جمیل