اين روزها همه اش اين شعر ورد زبونمه:

می خواستم که ولوله بر پا کنم ولی.......
با شور شعر محشر کبرا کنم ولی......
با نی به هفت بند غزل ناله سر دهم
با مثنوی رهی به نوا وا کنم ولی........
تا باز روح قدسی حافظ مدد کند
دم می زدم که کار مسیحا کنم ولی......
فرياد را بکوبم پا بر سر سکوت
يا دست کم به زمزمه نجوا کنم ولی......
دل بر کنم از اين دل مرداب وار تنگ
با رود رو به جانب دريا کنم ولی............
اين بی کرانه آبی آيينه ی تو را
با چشم سير تماشا کنم ولی............
((بايد)) به جای ((شايد)) و (( آيا )) بياورم
فکری به حال (( گر چه )) و (( اما )) کنم ولی ......


نيت کرده بودم روز ۴ تير يه چيزی بنويسم ، اين شعر بالا هم که شرح حال مختصری بود
از اين روزها........
می خوام حرفهام رو خطاب به مونای عزيزم بنويسم که تمام خاطرات طلايی من
يه جورايی به اون هم مربوط می شه.....
روز ۴ تير پارسال تو شرايطی که مشکلات زيادی فکرم رو به شدت مشغول خودشون کرده
بودن ، به خاطر خبری که ديروزش مونای گلم داده بود با مدارکی که در عرض يک روز جمع و
جورشون کرده بودم ، رفتم ساختمون فولاد و ثبت نام حج در عین ناباوری!..........

مونا خانوم!
یادته روز اول توی مسجدالنبی من کنارت بودم، تفال زدیم به غزلیات شمس چی اومد:
کلی گفته بود :دیدار مبارک است...یه بیتش هم دو تا نقشی داشت....قرار شده بود
نقشی ز عالم بالا بشم، یادته چه قدر خندیدیم؟

یادته زیر آفتاب گرم مدینه وقتی فهمیدی دمپایی هام رو دزدیدن رفتی برام
توی اون همه گرمای وحشتناک کفش آوردی؟
یادته اون شبی که توی تاریکی سه تایی به زور می خواستیم فال حافظ بگیریم:
هیچ چی نمی دیدیم و همه صداشون به خاطر این که شلوغ می کردیم در اومده
بود ، از رو نرفتیم ، یه چادر اوردیم رفتیم زیرش که مثلآ آکوستیک بشه ، صدامون
جایی نره.


یادته اون شب، قرار توبه ی کنار بقیع رو:
زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان گذشت بر سر پیمانه شد....
مغبچه ای می گذشت راه زن دین و دل
در پی آن آشنا از هم بیگانه شد
در پی آن آشنا از همه بیگانه شد......

یادته مسجد شجره قبل از محرم شدن:
چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکی است.......
خودمونیم ماهم نوبریما! به جای دعا مرتب فال حافظ......

یادته قبل از ورود به مسجدالحرام حرفهای آقای نقویان رو:
اون شب وقتی گفت : بچه ها! با کریمان کارها دشوار نیست ، خیالم راحت شد....
يادته وقتی می خواستيم بريم عرفات چه قدر سعی کردی من خوابم نبره.......

آخرش گفتم: بی خيال مونا جون! من می خوابم

يادته رمی جمرات و ......اين دفعه که با هم رفتيم يه کيسه سنگ جمع می کنم...
دفعه ی قبل سنگهامون کم بود فکر کنم به اين خاطر افاقه نکرد
يادته پله های مسجدالحرام رو؟......
(اینا رو به خاطر دلتنگی این روزهای خودم وخودت نوشتم).........قرارمون این بود دیگه:
در پی آن آشنا از همه بیگانه شد.....
منم بی خیال همه چی برای تو نوشتم.
}
تا ابد معمور باد اين خانه کز خاک درش
هر نفس با بوی رحمان می وزد باد يمن