مادر بزرگم هميشه يه خاطره از بچگی های من تعريف می کنه. می گه: بچه که بودی

يه روز مهمون اومده بود خونمون، يه جوری احساس غريبی می کردی که چسبيده

بودی به لباس من و هر جا که من می رفتم با من ميومدی.....دست بر دار هم نبودی..



ديروز توی اتوبان همت، پشت يه مينی بوس عکس عجيبی رو ديدم. حضرت علی بود...

يکی رو محکم توی بغلش گرفته بود و يه بچه ی ديگه سرش رو گذاشته بود روی

شونه هاش......


چه قدر دلم می خواست منم قباش رو می گرفتم...مگه معنی توسل همين نيست؟


به خودم گفتم علی یه جوری می رفت دم در خونه ها که کسی نمی فهمید علی بوده

که اومده..........


دست خسته ی مرا مثل کودکی بگیر


با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر..........