يکی از روزهايی که رفته بودم کوه ، يه دفعه نمی دونم چی شد سنگی که زير پام بود لغزيد

و يه آن احساس کردم که دارم پرت می شم پايين. ته دلم خالی شد ، ولی قسمت نبود

که من بيفتم ته دره!يه دست آشنا با مهربونی به سمتم دراز شد و منو از اين مهلکه نجات

داد.......


بالای کوه که رسيدم انگار بار سنگينی رو از روی دلم برداشته بودند..........انگار باورم

شده بود که حتی اگه من پام بلغزه يه کسايی هستند که نگران حال من هستند و به اين

راحتی ها اجازه نمی دن که من به ورطه ی هلاکت بيفتم.......مگه می شه يکی آدمو

دوست داشته باشه و بتونه کمکش کنه و اين کار رو نکنه؟


نمی دونم شايد گفتن اين حرف درست نباشه، ولی من سوره ی يوسف رو نسبت به

بقيه ی سوره های قرآن بيشتر دوست دارم. احساس می کنم لحظه به لحظه ی داستان

يوسف توی زندگی خودم به نحوی نمود پيدا می کنه. خيلی از مواقع ياد اين قسمتی

می افتم که يعقوب بعد از دیدن پیراهنی که به دروغ خونی شده خطاب به برادران

یوسف می گه:


(.....قال بل سولت لکم انفسکم امرآ فصبر جميل و الله المستعان علی ما تصفون

.
.....گفت: بلکه امر زشت را نفس شما در نظرتان زيبا جلوه داده است ؛ پس صبر جميل

می کنم و بر رفع اين مصيبت ، که شما اظهار می داريد این خداوند است که مرا یاری

می کند
)

فکرش رو بکنید همون وقتی که فهمید باید فراق یوسفی رو تحمل بکنه این حرف رو زد!

فراق یوسف چشمهای اونو سفید کرد ولی چشم دلش رو از دیدن دست یاریگر خدا

بازنداشت....


باور این که در هر شرایطی و در هر زمانی یه خدایی هست که کمک می کنه کار هر

کسی نیست، مگه نه؟


گفتنش توی حرف خيلی آسونه ولی کو تا اين باور درونی بشه ....



{نمی دونم کی بوی پيراهن يوسف به مشام ما می رسه، تا از اين کوری نجات پيدا کنيم...

چه قدر يوسف ما غريبه......می گن دوشنبه ها نزدیکهای غروب نامه ی عملمونو می دن

دستش .....تصور اين که دلشو به درد ميارم خیلی برام دردناکه.......}

توی این غروب دوشنبه همتونو دعا می کنم، دعا می کنم که دست یاری اماممون رو که

همیشه به سمتمون درازه از میون هزاران دست دیگه پیدا کنیم و با اطمینان خاطر

بگیریمش و خلاص شیم از این جهنم و تاریکی.....


عجب دعایی کردما! دمم گرم! ای ول به خودم