تازه از عروسی يکی از دوستام برگشتم که بهم می گن حتمآ با يکی از دوستای قديميم تماس

بگيرم. هنوز دومين زنگ تلفن نخورده، دوستم اون ور خط گوشی رو بر می داره. شروع می کنم

به بگو بخند و مسخره بازی که متوجه می شم اون طرف دوستم يه عالمه غصه تو صداش داره.

بهش مي گم : اتفاقی افتاده . با صدای گرفته می گه فلانی حالش بده...يه جور تابلويی اين

جمله رو می گه که می فهمم قضيه خيلی جدی تر از اين حرفهاست. خلاصه دستگيرم می شه

که رفيقم فوت کرده. کسی که دو روز پيش باهاش کلی صحبت کردم و راجع به کارهای مشترک

آينده برنامه ريزی کردم بی هيچ مقدمه ای از قبل ، ديگه توی اين زمين نفس نمی کشه. انگار

نمی فهمم چه اتفاقی افتاده ، هاج و واج راجع به مراسم ختم و... می پرسم و خداحافظی می

کنم. شايد اگه از عروسی برنگشته بودم اين موضوع رو زودتر هضم می کردم. می آم پای

کامپيوتر ، سريع فيلم مکه رو می آرم و دوستم رو توی فیلم پیدا می کنم.....قاطی بچه ها

داره با رئيس کاروان عکس می گيره. تازه يه ذره باورم می شه نبودنش يعنی چی..هر چند

هنوز برام جا نیفتاده يکی شب بخوابه و صبح زنده بيدار نشه. کسی که از من دو سال کوچيک

تره...


خدايا! يعنی واقعآ مرگ اين قدر نزديکه؟

به همين راحتی می شه با اين دنيا خداحافظی کرد؟

خدايا! مامان هدی- همين دوستم- می گفته شب هدی بعد از نماز حال وهوای ديگه ای

داشته. می گه خيلی خوشگل شده بوده.

خدايا! يعنی آرزوی هدی وقتی چشمش به کعبه افتاده همين جا بر آورده شده؟

خدایا! چه جوری باهاش حساب کتاب کردی؟ دست بالا، مگه نه!

خدایا! چرا این همه مرگ برای من دوره؟

خدایا! منو چه جوری می بری پیش خودت؟ زیبا یا زشت؟

خدایا! هر کاری می کنم بخوابم خوابم نمی بره....یعنی این قدر مرگ برام غیر قابل باوره؟

خدایا! بین این همه آدم که از صد تا یکیشون هم با یاد مرگ زنده نیست ، محو شدم. ..

خدایا! خدایا! خدایا! این ناله های بنده ی غافلته !

امروز مدام این قسمت دعای کمیل توی ذهنم تکرار می شد:

فبعزتک یا سیدی و مولای اقسم صادقآ لئن ترکتنی ناطقآ لاضجن الیک بین اهلها ضجیج

الاملین و لاصرخن الیک صراخ المستصرخین و لابکین علیک بکاء الفاقدین.....


( پس به عزتت ای آقا و مولای من! صادقانه قسم می خورم که اگر مرا در دوزخ گویا بگذاری

مسلمآ میان اهل دوزخ مانند بانگ آرزومندان به درگاهت بانگ برآرم و چون فریاد رس

دادخواهان به درگاهت سخت فریاد برآرم و البته از دوری تو چون گریه ی عزیز گم کردگان

گریه می کنم....)


می دونید دو عبارت (ضجیج الا ملین- بانگ آرزومندان-) و ( بکاء الفاقدین- گریه ی عزیز

گم کردگان) بد جور دلم رو می سوزونه......


خدایا! چه دردی بالاتر از این که کسی که تو رو آرزو می کرده تو رو به دست نیاره؟

خدایا! چه دردی بالاتر از این که عزیزترین کس آدم تحویلش نگیره؟

تو بگو دردی از این بالاتر هست؟

دستام رو زیر آب داغ گرفتم ، با خودم تکرار کردم:یا الهی و سیدی و مولای و ربی صبرت

علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک؟


(ای اله من و آقا و مولای من و پروردگارم بر عذابت صبر می کنم پس چگونه بر فراقت صبر

خواهم کرد؟)


دستام سوخت.....دلم بیشتر سوخت..........


خدایا!‌ به دادم برس ! نکنه وقتی اومدم پیشت باهات غریبه باشم. ...نکنه چیزی جز

حسرت حاصل یه عمر زندگی ام نباشه؟

خدایا! نکنه این حرفهای امشبم فقط حرف باشه .......