با سلام وآرزوی طول عمر
که زمانه اين زمان نمی دهد....

کاش این زمانه زیر ورو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد...

یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه آسمان نمی دهد .....

ماجرا از روزی شروع شد که دوستم تو خونش راهم نداد.

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند....

از اون روز به همه گفتم از نوشتن توبه کردم ؛ احساس ميکردم همه نوشته هام و حرفهام دروغ بوده . اما حالا از زهد خشک فرار کردم وقصد دارم به دنبال باده ناب بگردم با من همراه باشيد. اون قدر مي گرديم تا در ميخانه رو در برابر خودمون باز ببينيم (البته زير سايه ساقی)

از خانه برون رفتم مستيم به پيش آمد.....