اینجا همه هر لحظه می پرسند:

- (( حالت چه طور است؟ ))


اما کسی یک بار

از من نپرسید :

- (( بالت........



نمی دونم تا حالا صندلی بازی کردید یا نه !

اون وقتی که همه می شینن و برای تو دیگه جایی وجود نداره ، مجبوری که از دور خارج

بشی...... حتی اگه اونجا تا مدتها بایستی حضورت برای کسی مهم نیست و بودن یا

نبودنت مساله ای نیست "


بعضی موقعها دنيا باتمام فراخيش برام تنگ می شه. همه در حال دويدن و چرخيدنن ، ولی

جايی بين اونها برای من وجود نداره . با اين که هستم ، ولی انگار نيستم!

شايد اون وقتها بازی برای من تموم شده است .....


بازی! دنیا ! من !


اکثریت آدمها به محض این که يه جا باختند ، جای ديگه مشغول بازیه تازه ای ميشن و اين

رويه رو ادامه می دن تا جناب ملک الموت سوت اتمام بازی رو بزنه......پايان تمام بازيها.....


من می دونم از بازی ای به بازی دیگه پناه بردن برای این که باور کنم که هستم ،کار غلطیه!

ولی توی اون اوج بلا تکلیفی ! شما بگید تکلیف من چیه؟

یه روز به یه آدم حسابی
گفتم :

توکل بلد نيستم .....می دونيد چی جوابم رو داد ، گفت: توکل مال اونهاييه که ايمان آورده اند:

والذين امنوا .....

خوب ، حرفش خيلی برام تکان دهنده بود، با اين همه ادعا فهميده بودم که تا حالا جز بازی کار

ديگه ای نکرده ام!


اما

با اين همه

تقصير من نبود

که با اين همه......

با اين همه اميد قبولی

در امتحان ساده ی تو رد شدم


اصلآ نه تو ، نه من !

تقصیر هیچ کس نیست


از خوبی تو بود

که من

بد شدم !