چلگی.......

به سر موی دوست دل بستم

رفت عمر و هنوز پا بستم


کم ما گير و عذر ما بپذير

بيش از اين بر نيامد از دستم


بيش از اين خواستم،ولی چه کنم؟

چه کنتم؟ چون نمی توانستم


مگر اين چند روزه در يابم

چله تا در نرفته از شستم


تو به فکر منی هميشه و من

تا به تو فکر می کنم ، هستم


ديگران گر ز بی خودی مستند

من از اين خود، از اين خودی مستم


رو به سوی تو مستقيم دلم

اين طرف ، آن طرف ندانستم


جز همين زخم خوردن از چپ و راست

زين طرفها چه طرف بر بستم؟


جرمم اين بود : من خودم بودم !

جرمم اين است :من خودم هستم !