اين روزها که می گذرد هر روز


احساس می کنم که کسی در باد


فریاد می زند...

احساس می کنم که مرا


از عمق جاده های مه آلود


یک آشنای دور صدا می زند.........



امروز داشتم با خودم این شعر حافظ رو زمزمه می کردم :

من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی حاصل

من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت


یاد حرفهای دکتر سروش توی کتاب : حدیث بندگی و دلبردگی افتادم...... تا اونجایی که

یادمه در توضیح مصراع آخری که نوشتم می گفت: آدمها به اندازه ی خودشون و

ظرفیتشون مست می شن. می گفت: هر کسی تاب نگاه کردن به چشمهای یار رو نداره

یه همچین کسی با نسیمی که از کوی دلبر می آد مست می شه ! منتها درجه ی

مستی اش خیلی ضعیف تر از کسیه که با افسون چشم یار روبه رو می شه. ....


این روزها برام حال و هوای عجیبی دارن....... این روزها باد صبا بوی مدینه می آره!

مدینه

دیار عشق بازی خدا با معشوقش.....

مدینه

شهر غربت و اندوه ....

مدینه

شهر دلمه.........


مدینه

بهشت روی زمینه........


دستام قدرت نوشتن بیشتر راجع به این دیار رو نداره....... ان شا الله بعد از اتمام ماه صفر

دوباره می نویسم ...



حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما


بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم.....