ديروز بعد از مدتها شال و کلاه کردم که برم موسسه ....... اين موسسه ای که می گم يه خونه ی چند طبقه است که اعضای اون چندين طبقه با زمين فاصله دارن. با اين که بالم شکسته بود احساس کردم تماشای پرواز بقيه هم می تونه برام لذت بخش باشه......خلاصه: پام رو که گذاشتم توی موسسه حالم از اين رو به اون رو شد. یه عالمه بوی خدا می اومد...یه عالمه آدم مست اونجا بود.......توی اين خونه حتی اگه نشناسنت يه جور باهات سلام و احوالپرسی می کنن که انگار صد ساله باهات رفيق جون جونی بوده اند يا مثلآ اگه بفهمن دنبال کسی يا جايی می گردی تا توی غریبه گمشده ات رو پيدا نکنی رهات نمی کنن . رویهم رفته این موسسه ی دانشجویی يه پا ميکده شده برای خودش...
باورم نمی شد. انگار حضور بين اين آدمهای مست روی من هم تاثير گذاشته بود... کلی سبک تر شده بودم...تا وقتی بين اونها بودم احساس می کردم دارم مثله اونها اوج می گيرم...بعد از اين که از اونجا اومدم بيرون تا چند ساعت هنوز حالم خوب بود اما بعدش دوباره همونی شدم که بودم......دوران مستی به سر اومد و وارد عالم هوشياری شدم.......عالم غم واندوه و ترس.......

آنان که خاک را به نظر کيميا کنند
آيا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند

بگذر به کوی ميکده تا زمره ی حضور
اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند

حافظ دوام وصل ميسر نمی شود
شاهان کم التفات به حال گدا کنند...