امشب خيلی دلم می خواست صدات کنم. شروع کردم تو دلم يا رب يارب گفتن ......يا رحمن.....يا من هو بمن رجاه کريم....يا خير ذاکر و مذکور....يا من هو بمن احبه قريب........يا خدای گلم.....خدا جونی.......خدايا........يا ربي...يا حافظ من استحفظه.....خدايی که از کسی که از تو طلب حفاظت کرده محافظت می کنی..........يا رب يا رب يا رب يا رب......خدايا! هيچی جای تو رو نمی گيره.........خدايا! بهم ثابت کردی اگه همه چيز داشته باشم تو رو نداشته باشم بيچارم.........
اما اين تکرارها بس نبود. دلم می خواست برم بيرون فرياد بزنم.......اين جوری بيشتر باور می کردم که دلم هوات رو کرده.......
نمی دونم چرا اومدم اينجا و دارم اين حرفها رو جلوی بقيه بلند بلند می گم شايد برام فرياد رو جبران می کنه. انگار زير همه چی زده باشم..........نمی خوام حتی به چيزهايی که می نويسم فکر کنم.........نمی خوام به اونهايی که می خونن فکر کنم.............می خوام صدات کنم به ياد تمام لحظات غربتم توی مسجدالحرام......جايی که تمام حرفم با تو توی يارب خلاصه می شد. ...............................................................................................................
يا رب يارب يارب يارب يارب يارب يا رب يارب يارب يارب يارب يارب يارب يارب يارب يارب يارب يارب يارب يارب يارب يارب يارب يارب يارب يارب يارب يارب يارب ارحم عبدک الذليل البائس المسکين الفقير الحقير الخاشع المذنب القبيح.........................
انت الحی و انا الميت .......انت العزيز و انا الحقير.........
انت الهادی و انا الضال................................
خدايا! يعنی آخرش چی می شه............آخه تو اون همه بزرگ من اين همه کوچيک.........تو اون همه زيبا من اين همه زشت.........اصلآ خودت بگو: من چيم شبيه تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟