دیشب فیلم برزخ-دوزخ-بهشت رو دیدم.از این جور فیلمها خوشم می آد که توش بازیگرهای معمولا خوب دارند یه موضوع رو تشریح می کنند.فیلمهایی که شاید مخاطب عام به اون صورت نداشته باشه ولی برای کسانی که این دغدغه ها رو دارند قطعا جذابه.مثل فیلم شبهای روشن یا پستچی فقط 3 بار در می زند!و موارد دیگه.
خوب این فیلم باز داشت از عشق می گفت و بسیار هم متنوع نگاه می کرد.خونه ای رو که توش پر از تابلو بود از سنتی تا مدرن و تابلوهای خط و چلیپا خودش برای من جذاب بود....و باعث شد تا پاسی از شب باز فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم.اون حسی که توی فیلم ازش حرف زده می شد دیگه برای من انگار وجود نداره.با خودم فکر کردم تلخ شدم....و این تلخی در من کاملا مشهوده و بیشتر از هر کسی خودم این مزه رو می چشم!...این تلخی علامت حدف شدن اون چیزهایی هستش که یه مدت خیلی دنبالشون گشتم و یافت می نشد!و به جای رفتن به دنبال اصل مطلب !اصل مطلب رو خط زدم و شدم یه تلخ که قهوه اش رو تلخ می خوره!عاشق گریپ فوروت تلخ شده و کلا تلخ فکر می کنه و می نویسه و حرف می زنه!فقط برای اینکه می ترسه مسیری رو ادامه بده که ممکنه باز براش مزه ی تلخ شکست رو داشته باشه!
و به عمرم فکر کردم که داره می گذره.به موهایی که وقتی رنگهای مصنوعی روشون کنار می رن تازه می بینم که دسته دسته سفید شدند....و مفهوم انسان بودن و در شیرینی عشق غرق شدن رو بی خیال هستند......
باید برگردم به تکانهای دل......باید شروع کنم از فکر تفرقه باز آمدن.......به حکم آنکه چو شد اهرمن سروش آمد......و گر نه تلخ مردن حکم قطعی سرنوشت منه...

بدم می آد ولی توی همینها هم هستند کسانی که برام جذابند.شاید چون قر و قمیششون تکراری نیست.
.
!البته بگذریم من هم در تنبلی شاهکار بودم و الان برای اعاده ی حیثیتم باید تلاشم رو بیشتر کنم
ولی آخرش نفهمیدیم چرا کسی که پزشکی می خونه این قدر تو این جامعه رو سر همه جا داره !!!!!!!!!!!!!!!!