درباره نویسنده
Marzieh N
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • Marzieh N
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • لنگر تسکین
  • صداها
  • راه جدید
  • درستتون می کنم:دی
  • چشمهایش
  • محرم
  • چی بهتره؟
  • در گوشی
  • تکون بخور ای تنبل:دی
  • طهارتا لطینتنا
  • شات آپ دهن گنده:دی
  • پکیدن دل
  • هوینجوری
  • بود آیا که در میکده ها بگشایند؟...گره از کار فرو بسته ی ما بگشایند؟؟؟
  • گوشفیل خوشمزه
  • خوش اومدی ای ماه قشنگ
  • شفتگی:دی
  • روز مرضی مبارک
  • بی حسی موضعی
  • پارک بهاری
  • شکوه
  • نوروز 90
  • خاک تکونی
  • قولهای من
  • زنی در انتهای فصلی سرد!
  • بن بست و تنبلی
  • ۱۳۸٩/۱٠/٩
  • شوریدگی هایم
  • شکر
  • جاهل باش و حکومت کن
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
  • مهر ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
  • خرداد ۸٤
  • اردیبهشت ۸٤
  • فروردین ۸٤
  • اسفند ۸۳
  • بهمن ۸۳
  • دی ۸۳
  • آذر ۸۳
  • آبان ۸۳
  • مهر ۸۳
  • شهریور ۸۳
  • امرداد ۸۳
  • تیر ۸۳
  • خرداد ۸۳
  • اردیبهشت ۸۳
  • فروردین ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
  • آذر ۸٢
  • آبان ۸٢
  • مهر ۸٢
  • شهریور ۸٢
  • امرداد ۸٢
  • تیر ۸٢
  • خرداد ۸٢
  • اردیبهشت ۸٢
  • فروردین ۸٢
  • اسفند ۸۱
دوستان من
  • نرگس جون
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



يک دريچه آسمان
لنگر تسکین
نویسنده: Marzieh N - ۱۳٩٠/۱۱/۳

دیشب فیلم برزخ-دوزخ-بهشت رو دیدم.از این جور فیلمها خوشم می آد که توش بازیگرهای معمولا خوب دارند یه موضوع رو تشریح می کنند.فیلمهایی که شاید مخاطب عام به اون صورت نداشته باشه ولی برای کسانی که این دغدغه ها رو دارند قطعا جذابه.مثل فیلم شبهای روشن یا پستچی فقط 3 بار در می زند!و موارد دیگه.

خوب این فیلم باز داشت از عشق می گفت و بسیار هم متنوع نگاه می کرد.خونه ای رو که توش پر از تابلو بود از سنتی تا مدرن و تابلوهای خط و چلیپا خودش برای من جذاب بود....و باعث شد تا پاسی از شب باز فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم.اون حسی که توی فیلم ازش حرف زده می شد دیگه برای من انگار وجود نداره.با خودم فکر کردم تلخ شدم....و این تلخی در من کاملا مشهوده و بیشتر از هر کسی خودم این مزه رو می چشم!...این تلخی علامت حدف شدن اون چیزهایی هستش که یه مدت خیلی دنبالشون گشتم و یافت می نشد!و به جای رفتن به دنبال اصل مطلب !اصل مطلب رو خط زدم و شدم یه تلخ که قهوه اش رو تلخ می خوره!عاشق گریپ فوروت تلخ شده و کلا تلخ فکر می کنه و می نویسه و حرف می زنه!فقط برای اینکه می ترسه مسیری رو ادامه بده که ممکنه باز براش مزه ی تلخ شکست رو داشته باشه!

و به عمرم فکر کردم که داره می گذره.به موهایی که وقتی رنگهای مصنوعی روشون کنار می رن تازه می بینم که دسته دسته سفید شدند....و مفهوم انسان بودن و در شیرینی عشق غرق شدن رو بی خیال هستند......

باید برگردم به تکانهای دل......باید شروع کنم از فکر تفرقه باز آمدن.......به حکم آنکه چو شد اهرمن سروش آمد......و گر نه تلخ مردن حکم قطعی سرنوشت منه...

نظرات ()



صداها
نویسنده: Marzieh N - ۱۳٩٠/۱٠/٢٧

نسبت به بعضی صداها حساسم.دست خودمم نیست.یعنی طرف حرف که می زنه فقط لحظه شماری می کنم صداش رو نشنوم.بدون اینکه بدونم کیه فرکانسهای موجود توی صداش آزارم می ده و از طرفی شده از آدمی خوشم نیاد و از صداش خوشم بیاد!

نمی دونم خیلی ها مثل من هستند یا نه ولی بدون اینکه بفهمم ناخودآگاه از یه سری صداها فرار می کنم . به بعضی صداها جذب می شم.اگر کسی سعی کنه با لحن خاصی حرف بزنه یا با عرض پوزش تو دماغی حرف بزنه رسما به زور تحملش می کنم.

از آدمهایی که با  قر و قمیش حرف می زنندهیپنوتیزم بدم می آد ولی توی همینها هم هستند کسانی که برام جذابند.شاید چون قر و قمیششون تکراری نیست.

از بعد از شروع موسیقی احساس می کنم گوشهام از اونی که قبلا بود حساس تر هم شده.مثلا اگر می رفتم تو یه مغازه و موسیقی در حال پخش بود خیلی توجهم بهش جلب نمی شد و حالا اولین چیزی که می شنوم و بهش دقیق می شم صداست.

می دونم که اگر خودباوری و ترسهام کمتر می شد شاید می تونستم از این خصوصیتم بهتر و در جهت درست استفاده کنم.

بارها در روز می بینم دارم فرار می کنم و به زور مچ خودم رو می گیرم.

باید کمتر بترسم.......

نظرات ()



راه جدید
نویسنده: Marzieh N - ۱۳٩٠/۱٠/۱۸

 دلم می خواد که با تو ارتباط برقرار کنم و بهش فکر هم می کنم ولی موقع عمل که می شه می بینم باید تمرکز و خواستم رو قوی تر کنم.

 

من خیلی فرق کردم.تجارب زیادی دارم .اطرافم و شرایطم هم فرق کرده....ولی باید دوباره راه جدیدی باشه که با تو دوست شد؟مگه نه؟

تو  هم که مشتاقی مثل من و راه یه طرفه ای نیست! خودت یه راهی براش پیدا کن و منم یه جوری کن که اون راه رو ببینه .این بار بدون توهم!

نظرات ()



درستتون می کنم:دی
نویسنده: Marzieh N - ۱۳٩٠/۱٠/٦

دیروز صبح دیدم که تبلیغات زدن سومین نمایشگاه غذای ارگانیک.من هم که به تازگی به کشف غذاهای جدید و سالم علاقه پیدا کردم و از طرفی چون سرما خوردم نمی تونم برم پیاده روی  یا کار دیگه ای بکنم گفتم می رم یه سر این نمایشگاه.عصر که رفتم گر چه خیلی خنده دار بود دیدن چند تا غرفه ی خرما و انار!و چیزهای جزئی دیگه که کلا 3 تا چادر کوچولو می شد ولی همون گشت زدن و میوه خریدن و اینها حس خوبی بهم داد.بعد که به خودم اومدم دیدم چه قدر عادت کردم که برای خودم تفریحات تنهایی داشته باشم و جالبه چه قدر برعکس قبلنها که از این جور تنهایی ها فرار می کردم این حالت رو دوست دارم!و بهم می چسبه!اینجا بود که یک آلارم درونم روشن شد که نکنه دارم حالا این دفعه از این ور می افتم و تحمل کردن دیگران داره برام سخت می شه ؟خلاصه!نمی دونم آدم کلی طول می کشه که به یه چیز عادت کنه بعد که عادت می کنه می ترسه یه چیزی این عادتشو بهم بزنه!و اینرسی داره.......شاید دیشب از اینکه روزی بچه ای داشته باشم و مانع این تفریحات بی خودم بشه حس خوبی نداشتم و از اینجا بود که فهمیدم دارم از نرمال بودن انصراف می دم.....

حدود 8 ماه رژیم داشتم که توش همه چیز بود و قطعا شیرنی از توش حذف نشده بود.جالبه انگار شکموتر هم شدم عوض اینکه به اون شرایط عادت کنم!

حالا چه طوره که این طوره من نمی دونم؟به بعضی چیزها این قدر خوب عادت می کنم و به بعضی چیزها اصلا!یعنی می دونمها!همه اش !هر چی که هست توی ذهن آدمه!که چه طور برای خودش جا انداخته همه چیز رو!

اما درستت می کنم !حالا بببین:دی!هر دو تاتون رو می گم!همون عادت به تنهایی همون عادت به خوراکی رو!

نظرات ()



چشمهایش
نویسنده: Marzieh N - ۱۳٩٠/٩/۱٦

دو چیز انسان را شاعر می کند

عشق و رنج

عشق که به واژه می تابد همه چیز به اندازه ی عرش اوج می گیرد

رنج که می رود به خورد کلمه همه ی دنیا در یک نقطه کوچک می شود

و من هر دو را تجربه کرده ام هم عاشقی را هم درد را

و درد فقدان همان عاشقی بوده است

و حالا که 30 سال را به دست زمان سپرده ام که با خود ببرد

انگار عاشقی را هم با خودش برده است 

نه دردی مانده که من را شاعر کند نه عشقی

و وقتی یاد این پازل می افتم که سالهای زیادی را صرف چیدنش کرده ام

انگار همه ی اعضایش را دوست دارم!

انگار اگر رنجی هم بوده که بوده و بسیار بوده

بوی دوستی به همه ی این رنج می چربد

  گاهی دلم برای لبخندهای ساده و صمیمی تنگ می شود

ولی رنگش را یادم نمی آید؟سفید بود؟بنفش؟نارنجی؟

هر چه بود سیاه نبود و من همه ی رنگها را دوست دارم

چند وقت است دوباره به بی رنگی پیوسته ام

به طرح زدن انسان

اما هنوز جرات نکرده ام چشم کسی را بکشم

از چشمها می ترسم

سالهاست دیگر این عادت خود را ترک کرده ام که خیره شوم در چشم آدمها

آهان

من رنگ چشمها را دوست داشتم

هر چه قدر شفاف تر بود من بیشتر کشیده می شدم........

و من هیچ وقت جرات نکردم حتی به چشم گوسفندان تعرض کنم

نمی دانم شاید این بار هم به کشیدن چهره که رسیدم بروم و پائیز و رنگهایش را بکشم من از چشمها فرار می کنم

و این همان چیزیست که همه به من اعتراض می کنند

حصاری به دور خودم کشیده ام و قول داده ام به چشم کسی خیره نمانم...

می ترسم....از زندانی شدن می ترسم

و به خاطر همین خودم را زندانی کرده ام

برای همین است که دیگر کسی دوستم ندارد

چون نه برای کسی کرشمه ای ذخیره دارم نه اینکه فایده ای برایش

پس یعنی اگر من حاضر بشوم چشمها را بکشم

عشق هم به سمت من بر می گردد؟

ولی اگر برگشت و باز رفت من تحمل درد را ندارم؟دارم؟

باید ریسک کنم........

باید با خودم دوست شوم و دیدن این همه زیبایی را از خودم دریغ نکنم

باید دلم را به دریا بزنم

من تا به امروز چشمی نکشیده ام...........

نظرات ()



محرم
نویسنده: Marzieh N - ۱۳٩٠/٩/٩

نمی دونم چرا امسال اصلا نمی خوام یادم بیاد محرم شده.احساس می کنم  حال و حوصله ی غم و غصه رو ندارم.اونم اگر بخوایم سفت بگیریم برای مدت 60 روز!

شاید چون اون قدر دیگه استرس و غم و چه کنم!چه کنم در روزهای دیگه از سرو کولم بالا رفته حالا نمی خوام خیلی نوع جدیدش رو وارد کنم و کلا اعصاب ندارم برای گریه و زاری!

شاید هم واقعا روح و روانم نزول کرده و قدرت درک چیزهای بالا رو ندارم !و کشش هم ندارم که خیلی به خوب بودن امام حسین و بد بودن خودم فکر کنم و بعد برای جبران ا ین فاصله کاری نکنم یا کارهای کوچیک باشند و به جایی منو نرسونند.

دلم می خواد امسال محرم گر یه نکنم فقط چشمهام رو ببندم و بگم اگر حسین مصباح هدی و سفینه ی نجاته من رو هم از این بیغوله و قوانینش و رنگ  و ریاش نجات بده.

چند وقته خیلی کلافه ام.هر چه قدر هم با خودم فکر میکنم ریشه اش کجاست به جوابی نمی رسم...شاید هم همین دوریها و فاصله ها این جوریم کرده.......

واقعا اونهایی که هر روز با امید به زندگی بلند می شن چی کار می کنند که این مساله توشون پایدار بمونه و از کاری که می کنند هدف و رضایت داشته باشند؟و اون کارها بتونه برای مدت طولانی راضیشون نگه داره و احساس کمال داشته باشند؟چرا هیچ کاری به من چنین حسی نمی ده؟

نظرات ()



چی بهتره؟
نویسنده: Marzieh N - ۱۳٩٠/٩/۱

گاهی اوقات واقعا نمی دونم تو زندگی اون چیزی که از همه مهم تر ه کدومه؟لذت بردن های کوچیک؟راحت بودن؟یا ورزیده شدن و سختی کشیدن؟یا اگر سختی کشیدن مهم تره در کدوم حوزه و با چه حسی؟

اینکه آدم روحیه ی آروم!زندگی آرو م و روتین داشته باشه خوبه یا اینکه مدام ریسک کنه!مدام تجربه کنه.برای به دست آوردن امکانات و پول بیشتر به آب و آتیش بزنه.....هر کدوم این زندگیها و انتخابها سود و زیانهای خودشون رو دارند ولی تو هر موقعیت که باشی همیشه زیانهاش رو بهتر درک می کنی تا از دور بخوای راجع بهش نظر بدی!

اینکه آدم خودش رو درگیر استرس زیاد نکنه و در ازاش نه پیشرفت خاصی بکنه نه وضع مالیش از یه حدی بالاتر بره برتری داره به حالتی که مدام فکرش رو درگیر مسائل این چنینی کنه یا نه واقعا اون درگیری ارزشش رو داره؟؟؟؟؟؟؟؟اینکه آدم تو حوزه ی امن خودش بمونه لذت بیشتری داره یا اینکه برای پریدن و تغییر دادن مدام بخواد با همه چیز بجنگه و امنیت خودش رو به خطر بیندازه؟؟؟؟؟؟

اینکه آدم گذشت کنه بهتره یا اینکه برای گرفتن حق خودش تحت هر شرایطی تلاش کنه و انرژیش رو در این مسیر بگذاره؟؟؟همه ی اینها یی که گفتم هم درد دارند هم لذت!و اصلا کی خوشبخت تره؟اونی که بیشتر داره لذت می بره؟و اگر مبنا بر لذت بردنه کدوم لذت بهتر و بیشتره؟

من هنوز نمی دونم واقعا این چیزهایی که دارم چه قدر ارزش دارند و اون چیزهایی که ندارم چه قدر؟آیا اگر از اینها هزینه کنم چیزی که در مقابلش به دست می آرم برام مطبوع تر خواهد بود؟؟؟؟؟آیا روزی 100 بار به عقب بر نمی گردم و با خودم نمی گم که ارزشش رو نداشت ؟آیا انسان بالاخره به هر شرایطی عادت می کنه و روی همین حساب نباید سخت ریسک کنه؟؟؟؟؟

من مدتهاست ریسک نکردم و اصلا اون وقتهایی رو هم که ریسک کردم اتفاقا اصلا جای ریسک نبوده!و اشتباه کردم......

فقط می دونم اشتباه ترین کار تو دنیا اینه که وایستی....هر طرف که حرکت کنی بالاخره داری قدم به قدم با تغییرات اطرفت هماهنگ تر می شی تا اینکه یه جا بشینی...و دقیقا اون جایی کاملا ضرر کردی که نشستی........من خیلی تو زندگیم نشستم در حالیکه ازش لذت هم نبردم چون درونم بهش راضی نبوده......دلم می خواد راه رفتن برام یه قانون بشه.....اعتیاد به راحتی!اعتیاد به بی خیالی و عمر تلف کردن باید کم شه نتیجه اش هر چی که باشه از این حالت بهتره...حتی اگر به ظاهر توش سختی بیشتر باشه.....می دون مک ه ضربه هایی که خوردم و ترس هم مزید بر علت بوده برام برای تغییر نکردن و حرکت نکردن شاید اول باید اونها رو از توی ذهنم پاک کنم و ریشه هاش رو مدیریت کنم......

عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی مرضک خانوم

!

نظرات ()



در گوشی
نویسنده: Marzieh N - ۱۳٩٠/۸/٢٢

بالاخره تا حدودی زدم تو گوش 3 تار و خوب واقعا خوشحالم که با اینهمه انرژِ ی منفی تزریقی به   خودم تونستم جلو برم البته با تاخیر!حالا دیگه با خیال راحت می رم و شکسته نستعلیق رو برای ترم جدید ثبت نام می کنم.می دونم که مشکل من این چیزها نیست.چیزی که اذیتم می کنه اینه که بیشتر از اون چیزی که واقعا بهم بیاد اهل وقت تلف کردن و لذتهای سطح پائین شدم.کلا دیگه فکر کردن برام سخت شده!دنبال راحتی ام و اینو ذاتا دوست ندارم و می ترسم که از اینی که الان هستم هم بدتر بشم.شاید به خاطر همینه که ریسکهای جدید نمی کنم و آدمی که تنونه ریسک کنه معلومه که پیشرفت خاصی هم نمی کنه.

و در آخر اینکه باید سرعت بیشتری به این افکارم بدم اینجوری لذتهای دم دستی خود به خود کم رنگ تر می شه

بدو مرضی تنبل:دی

نظرات ()



تکون بخور ای تنبل:دی
نویسنده: Marzieh N - ۱۳٩٠/۸/۳

 

از در کلاس که وارد می شن می گن ما پزشکی می خونیم بعد چشم همه چهار تا می شه که ایول دانشجوری پزشکی داره خط می نویسه!داره 3 تاره می زنه داره می خنده!اونم که خودش خدای اعتماد به نفسه دیگه جو می گیردش!حالا دانشجوی سال اوله دومه سومه هر چی ولی فکر می کنه دیگه برای خودش یه دکتره و البته همه هم این فکر رو می کنند.خوبیش هم اینه همه تجربه داشتند که حتی متخصصین عزیز چه قدر سوتی می دن در کار پزشکیشون!.......

از در کلاس که وارد می شم می گم به نظر شما من 3 تار یاد می گیرم!!!!!البته من تجربه های هنری دیگه هم دارم ولی چون نسبت به اونها از اول بی تجربه نبودم خو دم رو می شناختم ولی راجع به این موضوع نمی دونم!

بعد دیگه هر دفعه از همین حرفها می زنم !از این شکها دارم!خیلی مواقع نمی رسم تمرین کنم خلاصه معلممون رفته تو ذهنش که با یه چلمنگ طرفه!چشمک

یه روز همین چغله پزشکیه می آد می شینه جلوی من به ساز زدن اونم با ساز من چون خانوم نیاورده مال خودش رو!هی من نگاه می کنم می گم خدایا این الان مگه از من بهتره؟بعد می بینم معلممون داره 5 تا 5 تا آهنگها رو بهش یاد می ده.طرف هم که جو گیر یه ساعته منو اونجا نشونده انگار نه انگار که من کار دارم و به خاطر اون معطل شدم....کلافه.

بعد من به این نتیجه می رسم که چه قدر آدمها عقلشون به چشمشونه و اینکه چه قدر حسی که آدم بهشون می ده در معرفی خودش روشون اثر می ذارهخمیازه!البته بگذریم من هم در تنبلی شاهکار بودم و الان برای اعاده ی حیثیتم باید تلاشم رو بیشتر کنم لبخندولی آخرش نفهمیدیم چرا کسی که پزشکی می خونه این قدر تو این جامعه رو سر همه جا داره !!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

نظرات ()



طهارتا لطینتنا
نویسنده: Marzieh N - ۱۳٩٠/٧/۱۸

دیروز در حین پیاده روی کشف کردم اون چیزی که برای من احیا کننده شده ارتباط با آدمهاییه که کنارشون احساس امنیت بکنم و بدونم با من رو راست هستند.تجربه ی کشف دروغها و زیر آبی رفتنها و خودخواهیهای آدمها! بدون اینکه خودم متوجه باشم من رو دلسرد کرده و به خاطر همینه که تا می بینم یکی به یه سری اصول اخلاقی معتقده و خودش رو هم خدا نمی دونه زود جذبش می شم و فکر اینکه اگر روزی از این آدمها در نزدیکی من نباشند کلافه ام می کنه.

من شاید آدمی نباشم که خوب فیلم بازی می کنه!شاید به زعم بعضی ها به خاطر اینکه سرم تو کار خودم بوده مخصوصا در این چند سال اخیر آدم خوش اخلاقی محسوب نشم!شاید بلد نباشم احساسات واقعیم رو خوب بروز بدم و بدیهای خودم رو بیشتر رو می کنم تا خوبیهای خودم رو!که همه ی اینها بد هستند و خودم بهشون واقفم ولی خیلی دوست دارم به بعضی ها حالی کنم هر چی که هستم به کسی خیانت نمی کنم!تو روش قربون صدقه اش نمی رم پشتش زشت ترین تهمتها رو بهش نسبت بدم !و ر نه خودم برای خودم خیلی مهمم !نه کسی برام خیلی مهمه!که بخوام به خاطرش مرزهای خودم رو زیر پا بذارم و از نظر خودم آدمی نیستم که آسیب جدی به کسی بزنم......اما خوب وقتی میبینم آدمها ترجیح می دن دروغ بشنوند!ترجیح می دن باهاشون بازی بشه ولی با یه آدم رک رو به رو نشن کلی دلم می گیره!

من فقط برای نفس کشیدن به اتصال به پاکی نیاز دارم.یعنی می تونم از این ماهیت دوگانه ی خودم چشم بپوشم و با شماها یکدله بشم؟

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش..........

نظرات ()



شات آپ دهن گنده:دی
نویسنده: Marzieh N - ۱۳٩٠/٧/۱٠

یکی از خصلتهایی که آدم از روی اون می فهمه که بزرگ شده اینه که آدمهایی رو که در سنین پائین تر دوست داشته  رو گاهی حتی چندش آور می دونه!اینجاست که با خودش می گه خدایا من عوض شدم ؟اینها عوض شده اند؟همه مون عوض شدیم یا اینکه از اول هم همین بودیم فقط به جای زوم کردن روی بدیهای همدیگه روی خوبیهای همدیگه متمرکز بودیم و و و و!

این حس در من الان به وفور وجود داره خیلی دوست داشتم به واسطه ی یه عبارت خیلی جدی!یه عمل جدی یا هر چیزی دیگه ای خودم رو از دستش راحت می کردم...

باید بپذیریم با بزرگتر شدنمون بیشتر از اینکه خصوصیات مثبتمون رشد کنند بدها پر و بال پیدا می کنند و جو  و جامعه هم به این مساله کمک می کنه........یعنی من الان تلنبار اون انرژی منفی ام.....

بهتره از من فاصله بگیرین:دی

نظرات ()



پکیدن دل
نویسنده: Marzieh N - ۱۳٩٠/٧/۸

هفته ی قبل یهو دلم پکید و یه فشار به روح و روانم باعث شد بفهمم چه قدر خود م رو دوست نداشتم و این بهترین تله است برای جذب خودمحورها به دور خودم....

می خوام خودم رو توی آینه ببوسم و برای خودم دوست خوبی باشم چیزی که تا حالا برای هر کس ممکن بود باشم جز  خودم..

اگر خودم رو دوست داشته باشم نمی ذارم این زندگی که تنها فرصت منه راحت بگذره و از طرفی تغییر یه عادت 30 ساله خیلی سخته.

حتما این اتفاق خواهد افتاد و من از مرزهای خودم بیشتر از قبل حمایت خواهم کرد.ولی اینکه دقیقا برای هر حوزه ای چه تصمیمی خواهم گرفت هنوز معلوم نیست.باز هم دارم پرخوری می کنم از صبح تا شب و می دونم این به فکر مشغولم ارتباط نزدیک داره.باید یه راه بهتر برای رهایی از خوردن هم پیدا کنم.

تابلوی رهایی که در واقع یه 3 لته بود تموم شدو یه تابلوی عشق هم کشیدم که چون همه اش کار با رنگ بود زود تموم شد و نشد خوب اثر بذاره روم.شاید یه مدل دیگه هم عشق رو کشیدم شاید هم یه موضوع دیگه رو شروع کردم.

خط شکسته رو هم نمی دونم با کلاس ادامه بدم یا نه ولی چون تنبلم ترجیح می دم از چوب کلاس استفاده کنم حداقل برای اینکه همینی که هستم بمونم حتی اگر پیشرفت نکردم.

کلا خدا کمکم کنه....در همه ی مسائل..

مشهد هم عالی بود.

نظرات ()



هوینجوری
نویسنده: Marzieh N - ۱۳٩٠/٦/۳٠

فقط می دونم خیلی دوست دارم اینجا بنویسم.بارها هم موضوعات مختلفی توی ذهنم اومده که الان باید خیلی فکر کنم که یادم بیاد هر کدوم چی بوده...

تابلوی جدیدی رو که شروع کردم موضوعش ذهنیه و اون چیزی که توی ذهنیت خودم بوده موضوع رهایی بوده.با اینکه کار کپی نیست و دست خودم بازه ولی تمام مدتی که دستم به قلمه فکرم هم مشغوله این موضوعه و دارم به رهایی فکر می کنم.رهایی از زندانی که بیشترش شاید ذهنی باشه.چند هفته ای هست که از تابلوم دور افتادم ولی این موضوع در ذهنم بوده.....و هر بار که می اومدم باز بهش نگاه کنم یاد همون شعر نازپرورده تنعم نبرد راه به دوست می افتادم و به گره اول و آخر خودم که نازپروردگی و تنبلیه پی می برم.به زندگی ای که انگار به لغو بودن و باطل بودن کم کم داره بدجور عادت می کنه......

این هفته رفتیم کنسرت علیرضا قربانی و من یاد دست غیر روون خودم روی ساز می افتادم و اینکه چرا برام  با تمام این همه نقدی که نسبت به خودم دارم چیزی بیش از یه حدی جدی نمی شه حتی کاری که دوستش دارم و اصولا انگار چیزی به نام عشق که مسبب یه انگیزه ی قوی برای من بشه در انجام کارهام وجود نداره و شاید نظمی که به واسطه ی اون بخوام از این زندان رها بشم قدم به قدم و پله به پله.

گر چه به نظر خودم نسبت به قبل پیشرفت کردم  ولی هنوز چیزی قابل نگاه کردنی نیست وقتی که یه روز تموم می شه.....شاید تنها قسمتی که راضیم می کنه کم کردن وزنم در این 5 ماه باشه و انگار که بیشتر از خود این مساله اون اراده کردنه خوشحالم می کنه و دوست دارم این اراده برای همه چیز باشه که وقتی می رم سر کلاس خط استادم بهم متلک نندازه که چه قدر قلمهات نو هستند!چه قدر تمرین نمی کنی!از این یاد بگیر!از اون یاد بگیر!یا وقتی نوبت هم نوازی می رسه نرم بخزم یه گوشه و خودم رو از نظرها محو کنم چون با سازم زندگی نمی کنم و چیزهای بد دیگه که نمی خوام تک تکشون رو نام ببرم.......

امروز بعد از 4 هفته دوباره روی تابلو رهایی کار خواهم کرد و می دونم که هر چه قدر انسان به فطرت و خودش نزدیک تر بشه رضایتش هم بیشتر می شه.....هر چه قدر که به خودش و اوضاع مسلط تر باشه تاثیر گذاریش و حسش بهتره.

گاهی دلم می خواد طعم لذتهای قدیمی رو که همه شون روحی بودند دوباره تجربه کنم.....این روزها لذتها همه شون سطح پائین تر از اونی هستند که قبلا بودند.....

و در آخر اینکه خوشحالم که دارم می رم مشهد!امیدوارم جسم و روحم رو سر حال تر ببینم بعد از این چند روز

و من بالاخره از هر دری نوشتم

تا بعد

 

 

نظرات ()



بود آیا که در میکده ها بگشایند؟...گره از کار فرو بسته ی ما بگشایند؟؟؟
نویسنده: Marzieh N - ۱۳٩٠/٦/٥

من فکر میک م به جز 17-18 سال از زندگیم اکثریت باقیش رو در حال بد وبیراه گفتن به خودم گذروندم و نکته ی جالب تر اینکه حسم نسبت به خودم 180 درجه فرق کرده.یعنی یه زمانهایی خودم رو کلی قبول داشتم و بعدش دیگه اصلا خودم رو خیلی جدی نمی گرفتم که به مرور این خصلت بیشتر هم شد.

من هنوز ایده آل فکر می کنم .یعنی خوب تشخیص می دم که فاصله ام با یه سری ایده آلها چه قدره و فرقی که با قبلترهای دور کردم اینه که اون موقع در این شرایط شروع به اراده کردن می کردم و حالا فقط بهش فکر می کنم و حرکتهام هم ماکزیمم به 60 درصد می رسه.خوب به قول نادر ابراهیمی این نشان دهنده ی اینه که من عاشقانه به زندگیم و مسیرش نگاه نمی کنم.......چیزی مثل عشق بر تنبلی وشفتگی من غلبه نمی کنه که اگر بکنه خیلی خوب می شه.همه چیز سریع تر و آسون تر جلو می ره و از طرفی به لحاظ معنوی هم ایمان خوبی ندارم که لااقل اون حرکتم رو جدی کنه.

یه سری سی خریده بودم سخنرانی های علامه جعفری بود و اتفاقی چند وقت پیش یکیش رو گوش کردم البته تو ماشین و در حال رانندگی!که بسیار توش تاکید می کرد که زندگی بسیار موضوع جدی ایه!من فکر می کنم که اگر آدم ایمان بیاره به این مقوله ی جدی بودن زندگی دیگه 90 درصد مسائلش حل می شه خود به خود!و الکی گذروندن وقت براش بی معنی می شه!البته الان هم برای من بی معنی هست ولی در عمل اون قدر جدی نیست و این از کمی ایمانمه و تنبلی ای که آسون تر ه.

در روزهای آخر ماه رمضون می گن بخشش بیشتره .خدایا می دونم که بد بودم!می دونم که زشت بودم!می دونم که برای زیبایی و اینکه تو از دیدنم خوشحال بشی کاری نکردم ولی تو کمکم کن چون جز تو کسی رو ندارم و جوونیم افتاده تو سرازیری!چون که 30 ساله شدم:دی!کادو هم بیزحمت فراموشت نشه

........

با کریمان کارها دشوار نیست.......

نظرات ()



گوشفیل خوشمزه
نویسنده: Marzieh N - ۱۳٩٠/٥/٢٤

یه قنادی توپ نزدیک خونه مونه و من وقتی برای پیاده روی به پارک می رم از اونجایی که بزرگه می رم یه چرخ کشکی اون تو می زنم و الکی یه چیزی هم شده می خرم یا نمی خرم.این بار رفتم تو که ببینم شکلات خارجی ها رو چند می ده که بخرم.10 نوع بامیه!گوشفیلی و زولبیا داشت.البته یه نوع زولبیا بقیه از اون کی ها.خیلی هم با حال بودند.از قضا اونها یی که م نباهاشون حال کردم گرون تر ها بودند.وسوسه اومد سراغم که بخرم و سفارش هم دادم.تا آقاهه اومد به من گوش بده اون سری ای که من می خواستم تموم شد.گفت باید یه مقدار صبر کنی.من هم یواشکی پیچوندم سمت بیرون......که چاقالو نشم:دی!این یک مبارزه با نفس بود در ماه مبارک رمضان....

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »