جان که از عالم علوی است یقین می دانم
رخت خود باز برآنم که به آنجا........... فکنم
امروز باز شنیدم از حیات طیبه.چیزی که یه مدت سعی کرده بودم در مسیرش باشم و به بیراهه رفتم..........این ترس از تکرار شدن ماجرا انگار ناخودآگاه منو حساس و عصبی کرده .از طرفی واقعا می دونم وقت هجرت کردنه و این عکس العملهای شدید همه اش در جواب جلوگیری از تغییره که در من به صورت ناخودآگاه اتفاق می افته......سخت شده برام دیدن بعضی رفتارها و مثل قبل ترها سکوت کردن!حرص نخوردن!غیبت نکردن.......دنیام با اینکه از بعضی نظرها وسیع تر شده ولی روحم انگار کوچیکتر از قبل شده.جاش برای تحمل ناهنجاریها کمتر شده.آقای دولابی می گفت:تا زمانی موضوع یا آدم روبه رو براتون بزرگ باشه طبیعیه که به خاطرش ناراحت بشین ولی وقتی خودتون بزرگ باشین و دنیاتون بزرگ باشه برای چیزهای کوچیک نمی تونید که این قدر زمان بذارین و گرفتارشون بمونین.......
امیدوارم این ماجرا ختم به خیر بشه!
خیلی دلم می خواست که حافظ بخونم و دیوان اصلیم گم شده بود .گشتن به دنبال کتاب همانا و دوره شدن یه سری خاطرات همانا.......حتی حدس زدم که ممکنه توی کشوهای شرکت جا مونده باشه و روی همین حساب شروع کردم به مرتب کردن کشوها و وسایل توش.این چند سالی رو که سپری کرده بودم از هر گوشه اش یه یادگاری توی کشو بود.واقعا هم اون قدر که خودم نمره ی بد به این سالها داده بودم اوضاع بد نبود.کتابهای مختلف !حتی کتابهای کنکور جامعه شناسی!و خلاصه هر چیزی که در یه برهه ای برام دغدغه بود بعلاوه ی خوراکیهای مختلف که همیشه برام دغدغه بوده اند!!!در این دو کشو موجود بودند.
شب باز هم خونه رو گشتم که آخر سر یه دیوان دیگه پیدا کردم که تقریبا دوستش ندارم.چون خطش با اینکه نستعلیقه ولی کامپیوتریه و اون حس و حال رو در کل به آدم نمی ده.شروع کردم به خوندن.احساس می کردم یه سری چیزها رو انگار عمیق تر می فهمم.بعد با خودم فکر کردم چیزی که در من فرق کرده تجربه است.اون موقع بدون تجربه دور یه سری چیزها رو خط کشیده بودم و حالا با تجربه کردن واقعیتهای جاری باز دلم می خواد برگردم به حال و هوای قبل.......شاید به خاطر همین بود که بهتر درک می کردم..باور اینکه یه سری چیزها کف روی آب هستند و نباید به خاطرشون خودکشی کرد در من قوی تر شده بود ولی می دونم شاید امتحانها و تجارب دیگه ای باشند که یا این باور رو قوی تر کنند یا اینکه من به خاطر سختیشون در دور و تکرار حوادث خودمو غرق کنم.
باز هم خواهم نوشت از این روزها و این افکار........
حال این روزهای من عجیب است.منتظر کسی یا چیزی هستم که بیاید و به روحم بپیوندد!می خواهم که کسی دست روی شانه های روحم بگذارد.هر کسی که روزی دستش روی این شانه بوده را انتظار می کشم بعد که این انتظار بی نتیجه می ماند بی ا شتها می شوم.یک دفعه در اوج بی اشتهایی می روم و دو بشقاب حلوا می خورم.بعد پشیمان می شوم.
...
دستانم می لرزید.شماره ی اورژانس را بلد نبودم...این موبایل لعنتی شماره هایش لمسی بود.لرزش دستانم شماره ها را عوضی می گرفت.آدرس را دادم به اورژانس.مثل دیوانه ها بلند بلند گریه می کردم و وسط کوچه منتظر رسیدن آمبولانس بودم.دعا می خواندم..اما یک چیزی ته دلم می گفت چرا می خواهی که برگردد.شاید رفتن برایش بهتر باشد. این صدا را لعنت کردم و دوباره آیه های آخر سوره ی یاسین را خواندم.....اورژانس در کمال آرامش آمد..و من هنوز امید داشتم......
هنوز عطرت تو خونه هست.روی فرشها ...روی دیوارها....روی لباسهات...هنوز من باور نکردم که رفتی و دیگه کسی نیست که ذوق کنه برای دیدن من!دیگه کسی نیست که مدام منو صدا کنه و بگه که بیام پیشش...دیگه کسی نیست که خونه اش پناهگاه امنی برای همه ی خستگی ها و دلشکستگی های من باشه.تازه فهمیدم اون عشقی که خیلی وقتها از غریبه ها گدایی می کردم رو تو به من بیشتر از ظرفیتم داده بودی........عاشقت بودم....دلم می خواد منم مثل تو دیگه از این دنیا رخت ببندم.از دنیا و آدمهای بی معرفتش که معلوم نیست از صبح تا شب برای چی مشغولند جدا شم...و بیام همون دنیایی که تو رفتی توش.......بمیرم قبل از اینکه بمیرم.........دلم برات خیلی تنگ شده ............خیلی ..خیلی ......
امروز داشتم فکر می کردم اگه من جای تو رفته بودم الان تو چه حالی داشتی....چه قدر دوستت داشتم.چه قدر دوستم داشتی........یادته وقتی بچه بودم چند وقت ازت دور بودم.وقتی همو دیدیم چنان پریدم تو بغلت و چنان دو تاییمون گریه کردیم که خودم با همون سن کمم باورم نمی شد......کجا رفتی آخه؟رفتی و یه دنیا خلا و تنهایی برامون گذاشتی؟
یعنی واقعا معجزه ات رو به ما نشون خواهی داد؟چرا از مغز من معجزه حذف شده ...تو که گفتی اگه اراده کنی هر چیزی موجود می شه و همه چیز دستان تو هسشت.نه به خاطر من که برای تو مرامی نداشتم. به خاطر نمازهای اول وقتش که یه عمر بهشون پایبند بود کمک کن........................
یکی از روشهای کم کردن استرس و ترس و احساسات منفی ساختن یه دنیای مجازی با تمام احساسات و حواس دوست داشتنی در ذهنه و مدتی رو در روز در اونجا سپری کردن.اگر کسی سریال 440 را دیده باشه یکی از اعضایی که از گذشته بر می گشت چنین توانایی ای رو داشت که آدمها رو ببره به جایی که دوست دارند با کسی که دوست دارند و این طوری از فشارهای روزمره شون کم بکنه.
خواستم که چنین دنیایی رو توی ذهن خودم بسازم.جای زیبا...آدمهای زیبا و دوست داشتنی...صداهای مورد علاقه !بوها و مزه های دوست داشتنی و بقیه ی چیزهایی که حواس پنج گانه رو جذب می کنند.بعد دیدم واقعا نهایت خواستنم چه جور جایی می تونه باشه و چه چیزیه که فکر کردن بهش بتونه برام اون قدری لذت داشته باشه که از بار روی دوشم کم کنه....
با خودم فکر کردم قطعا یه جایی رو دوست دارم که منظره ی جذابی داشته باشه.صدای رودخونه ودریا داشته باشه و کلا در همه ی عناصر اونجا آرامش و زیبایی موج بزنه.بعد که بیشتر فکر کردم دیدم همچین جایی هم تو فکرم برام هیجان زیادی تولید نمی کنه و شاید اصلا از سن و ذهن من گذشته که تصورات این چنینی رو داشته باشم.اولش ناراحت شدم که هر کاری می کردم باورم نمی شد که چنین چیزی رو بپذیرم و باهاش زندگی کنم.یعنی عاقلانه رفتار می کردم و از طرفی واقعا اون قدر اتفاق برام افتاده که رویاپروری برام واقعا کار مسخره و غیر واقعی ای بیاد.
با خودم فکر کردم بیام یه تصویری از بهشت بسازم.منی که کاملا احساس می کنم از بهش دور افتادم و به لحاظ معنوی مهجورم!شاید با چنین تصوری انگیزه ی تغییر در خود رو هم بتونم بیشتر کنم.نشستم تصویر کردم بهشتی رو که اندازه ی ذهن خودم بود/...این بار یه مشکل دیگه وجود داشت از بس غیر قابل لمس بود که نمی شد روم اثر بذاره و از طرفی این قدر روح و روان من پخش و پلا بود که جمع کردن این شلختگی روحی خودش می شد یه پروژه ی بزرگ.........دقیا همون طور که هر چی دستم رسیده بود رفته بود توی دهنم برای خوردن!انگار کلی
آت و آشغال و بی نظمی هم روح و روانم رو گرفته بود.
موضوع این بار عوض شد.تصور بهشت رفت کنار....باید اول این مشکل رو حل می کردم....جمع کردن یه روح که خیلی وقته مواظب خودش نبوده........خط کشی های زندگیش کمرنگ شدند ....برای حل این مشکل باید می رفتم سراغ ریشه هایی که مسبب این موضوع بودند.و چیزی که از همه واضح تر بود ضربه خوردن و عقب نشینی کردن ناخودآگاه بود.برای کمرنگ کردن و به وجود نیومدن مشکل جدید اصلا دور مسائل جدید رو به صورت جدی خط کشیده بودم.حتی وقتی به خدا فکر می کردم می خواستم فرار کنم!از ترس اینکه نکنه مشکل تاز های سر راهم سبز شه.یعنی نه تنها من نتونستم فضای دهنی مورد علاقه ی زمینیم رو بسازم حتی از بهشت هم فرار می کردم.
بهتر بگم از خدا و نزدیکی باهاش فرار می کردم
حالا این منم و این معضل.........که باید این روح کوچیک و ترسو رو قانع کنم از پیله ی تنگ خودش در بیاد.......
و اینکه باور کنم خدا اون مبصر سخت گیری که از روز اول عمرم تو ذهنم جا انداختند نیست.اونی که یه چوب دستشه تا مچت رو بگیره....اونی که مدام باید از جهنمش ترسید.
این روزها یاسین رو می خونم برای کم شدن مشکلاتی که هست و با خودم می گم آیا واقعا تاکید خدا بیشتر بر روی جهنمه یا بهشت؟خدایی که در دعاها به اسمایی صداش می کنیم که همه اش امیدآوره ولی به قرآن که می رسیم مدام می ترسیم.یعنی این رو هم تو مغز ما کردند و باید قرآن رو هم دوباره خوند؟خیلی از چیزها باید عوض شه
به کعبه می گویند خانه ی امن ولی برای من که مکه را هم دیده و بوییده ام امن تر از مکه وجود دارد.خانه ی کودکیهایم.خانه ی قدیمی تو.......هنوز هم که هنوز هست بسیاری از شبها در خواب می روم در جای جای آن خانه نفس می کشم.پرواز می کنم و به همه می گویم این خانه هنوز هم ست و خراب نشده.هیچ وقت نرفتم که خراب شدنش را ببینم.می خواستم همیشه آن خانه برایم زنده باشد با آن حوض کوچک با آن پله ها.در خواب می بینم که از خانه ی جدید به آنجا می رویم.دور هم می نشینیم و تو خوشحالی از بودنت در آن خانه....همه با هم داریم زندگی می کنیم و آن خانه را مامن خود کرده ایم.این روزها که تو خوب نیستی هر شب در خواب جایم آن خانه هست.نمی فهمم دقیقا چه می شود که سراسیمه از خواب می پرم و ورد زبانم این است:تو همه باغ و بهاری نگارا تو بمان" کاش می دانستی تفسهایت به نفسهای من بند است.من احساساتم را خیلی خوب بروز نمی دهم.اندازه ای که دوستت دارم برایت هیچ وقت مفید نبوده ام ولی حتی الان دارد بغض گلویم را می ترکاند .خیلی خودم را فشرده ام در این چند روز که نبینی و نبینند این پکیدنم را ...اما خواستم بدانی که هر شب می روم و در آن خانه سرشار از امنیت می شوم.....عروسکهایم را نگاه می کنم.....اتاق نم زده را بو می کشم و تو را با آن موهای بافته می بینم که بر جای همیشگی نشسته ای و داری می خندی..با همان آرامش همیشگی...تو همه باغ و بهاری نگارا تو بمان....ای مامان جان دوست داشتنی ام.........
امشب دوباره دلم هوای گذشته رو کرد وقتی شروع کردم به خوندن آرشیو در برهه های زمانی متفاوت و با حوادث متفاوت.
من اون روزها رو الا نکه می خونم دوست دارم چون یه دل پاک و صادق با آدمهای یه روی اطزرافش اون روزها رو ساختند و گر چه که شاید الان خنده دار باشه و ساده لوحانه همه چیز اون روزها ولی خیلی برای من ارزشمندند.و جالبه همیشه حس می کنم این منم که تو گذشته خیلی می گردم و هیچ کدوم از ادمهای اون روزها مثل من نیستند.......
باید برگشت به چیزهای خوب
یه چیز مریضی رسما دیوونه ام می کنه اینکه نتونی تکون بخوری!این برام بدترین قسمت مشکلاتیه که حرکت و وول خوردن رو محدود می کنند.تازه این جور وقتها می فهمم که چه قدر وابسته ام به تکون خوردن و الکی این ور و اون ور رفتن.من کلا یه شب بیمارستان بودم و چون عادت به طاق باز خوابیدن ندارم به دلیل همون ورجه وورجه حتی در خواب تا صبح نخوابیدم و احساس کلافگی از دراز کشیدن خیلی برام دردناک تر بود تا خود مشکلم.
امسال چند بار این موضوع ناتوانی رو که گفتم تجربه کردم و هر بار که تکرار شد به خودم قول دادم قدر سایر مواقع که این مشکلات رو ندارم بدونم.
واقعا فکر اینکه روزی بخوام اسیر رختخواب بشم هم روانیم می کنه.و می دونم اگه روزی این سرنوشتم باشه قبل از اینکه مریضیم منو بکشه این حس بد منو می کشه.
حالا که 30 سال رو تموم کردم دلم می خواد این روزهای باقی مونده که دیگه توش جوونی کمتره و قدرت ذهنی و بدنی کمتر ه رو بهتر بگذرونم.شاید این بزرگترین دغدغه ی این یک سال گذشته برام بوده باشه و در این روزهای آخر سال با توجه به کسالت فعلیم و قبلیم بیشتر بهش فکر می کنم که خدا توفیق بده و کارهام رو آسون بکنه که بتونم جبران کنم روزهایی رو که توشون بد بودم و به بد بودن عادت کرده بودم
امروز بعد ازم دتها امتحان دارم و جالبه که استرس هم دارم شدید!نمی دونم باید از کجا این روحیه ی من درست شه که این قدر راحت خودمو می بازم و تقریبا ریشه اش به دوران دانشگاه بر می گرده و استرسهاش که در وجودم مونده چون قبل از اون کمتر چنین تجربه هایی رو داشتم.که یه دفعه با استرس کارآیی خودم رو به صفر برسونم و آدمهای معمولی تر از خودم به راحتی با این موضوع کنار بیان و من ولی بمیرم و زنده بشم که یه امتحان تموم شه...اون چیزی که احتمال بسیار زیاد تخریب شده اعتماد به نفس منه و اگر کسی در راستای حمایت من قدم برداره سریع بر می گردم سر جای خودم ولی کافیه که اون حس رو به من برنگردونه تا من دوباره این جوری بشم .
از صبح با خودم گفتم حتی اگر این امتحان به قیمت از دست دادن کارم تموم شه باز هزار تا راه دارم برای زندگی کردن تا یه ذره آرومتر شدم...نمی دونم باید از کجا این دوست بودن و قبول داشتن خودم رو ترمیم کنم.تمام موفقیتهای قبلیم هم انگار در این لحظات به چشمم نمی آن ....
این مشکلی بود که من روش در این چند سال سرپوش گذاشت هبودم و سمت خوندن فوق هم به همین خاطر نرفتم و حالا دوباره امروز وجودش رو درون خودم دارم می بینم و حضورش رو.........
باید یه فکر اساسی کرد........
چرا من همیشه با خودم در جنگم؟چرا هیچ وقت با خودم به صلح نمی رسم؟آیا به این جنگ اعتیاد پیدا کردم؟چرا چند وقته که عصبی ام ولی حتی خودم نمی دونم برای چیه یا دقیقا اون چیزی که ریشه ی این نگرانی و عصبانیت درونیه منه کجاست؟
چرا چرا چرا!
دیشب فیلم برزخ-دوزخ-بهشت رو دیدم.از این جور فیلمها خوشم می آد که توش بازیگرهای معمولا خوب دارند یه موضوع رو تشریح می کنند.فیلمهایی که شاید مخاطب عام به اون صورت نداشته باشه ولی برای کسانی که این دغدغه ها رو دارند قطعا جذابه.مثل فیلم شبهای روشن یا پستچی فقط 3 بار در می زند!و موارد دیگه.
خوب این فیلم باز داشت از عشق می گفت و بسیار هم متنوع نگاه می کرد.خونه ای رو که توش پر از تابلو بود از سنتی تا مدرن و تابلوهای خط و چلیپا خودش برای من جذاب بود....و باعث شد تا پاسی از شب باز فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم.اون حسی که توی فیلم ازش حرف زده می شد دیگه برای من انگار وجود نداره.با خودم فکر کردم تلخ شدم....و این تلخی در من کاملا مشهوده و بیشتر از هر کسی خودم این مزه رو می چشم!...این تلخی علامت حدف شدن اون چیزهایی هستش که یه مدت خیلی دنبالشون گشتم و یافت می نشد!و به جای رفتن به دنبال اصل مطلب !اصل مطلب رو خط زدم و شدم یه تلخ که قهوه اش رو تلخ می خوره!عاشق گریپ فوروت تلخ شده و کلا تلخ فکر می کنه و می نویسه و حرف می زنه!فقط برای اینکه می ترسه مسیری رو ادامه بده که ممکنه باز براش مزه ی تلخ شکست رو داشته باشه!
و به عمرم فکر کردم که داره می گذره.به موهایی که وقتی رنگهای مصنوعی روشون کنار می رن تازه می بینم که دسته دسته سفید شدند....و مفهوم انسان بودن و در شیرینی عشق غرق شدن رو بی خیال هستند......
باید برگردم به تکانهای دل......باید شروع کنم از فکر تفرقه باز آمدن.......به حکم آنکه چو شد اهرمن سروش آمد......و گر نه تلخ مردن حکم قطعی سرنوشت منه...
مطالب قدیمی تر »
